خرید بک لینک
بین پارچه های رنگارنگ قدم می زدم پارچه هایی که سرنوشتشان معلوم نبود با خودم می گفتم به تعبیری من هم در بازار پارچه فروشی خدا یک پارچه م خریدار م کیست و چه لباسی خواهم شد خدا پشت پیش خوان ایستاده و خریدار می گوید یک متر از این پارچه لطفا ...دوست دارم لباسی باشم که هم در زمستان می پوشند و هم در تابستان
حالا وقتی خدا مرا برای تن او دوخت او پارچه می شود و من باید در بین پارچه های دیگر به دنبالش بگردم با لمس کردن پارچه هاو حس کردنشان پیدایش کنم و خدا یک متر از او بدهد ممکن است در انتخاب پارچه اشتباه کنیم و اصلا به هم نیایم به هر حال او یک لباس عروس می شود و من یک کت و شلوار

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 14:13

صفحه بندی