بین پارچه های رنگارنگ قدم می زدم پارچه هایی که سرنوشتشان معلوم نبود با خودم می گفتم به تعبیری من هم در بازار پارچه فروشی خدا یک پارچه م خریدار م کیست و چه لباسی خواهم شد خدا پشت پیش خوان ایستاده و خریدار می گوید یک متر از این پارچه لطفا ...دوست دارم لباسی باشم که هم در زمستان می پوشند و هم در تابستان
برچسب:
نویسنده: اشکان پورحسین