دریافت:( در راه پله ذهنش هزاران دختر برهنه و زیبا داشت می توانست با لذت نگاه کند یا از این راه پله ی تاریک به سمت پنجره ایی نور داشت دوید و پرواز گرد نمی دانم بین رفتنمی دیسکو و یا گوشه ایی برای عبادت خام گیر کرده ام یوسف با این که زلیخا زیبا بود اسیر دام نشد و من حال در این پرده های نقره ایی سینما اسیر هزاران زلیخا هستم و می خواهم بدانم چرا یوسف از زلیخا گذشت واقعا آن عشق چیست مگر در زمانه ی ما این عشق زلیخا مقدس نیست چرا در ذهنم یوسف ستودنی ایست و عشقش عجیب و شایسته
پی نوشت : جدیدا یکی راست یا دروغ می گفت شیرینی ها هم مواد مخدر شدن دیگه شیرینی هم نمی تونم بخورم
برچسب:
نویسنده: اشکان پورحسین