گاهی باید از نگاه ها درگیری و چالش را فهمید و روی بر گرداند این خاطر یاد گار سال های دور است که به یادگار مانده دختر بچه یی بودم که هنوز جذب الکترون مخالف نشده بودم یک دو روزی که به مدرسه می رفتم از رو به رو ماشین قرمز رنگی می دیدم که هم مدرسه ها یواش و آرام می خندیدند و او را نشان می دادند که پسری در جلوی آن نشسته و از پنجره ما را با لباس فرم قهوه ایی و بد رنگمان را تماشا می کرد درست نمی دانم چرا کنجکاو شدم نگاه های سر به زیرم را سر به هوا کردم تا ببینم این شازده سوار بر پراید کیست این اولین بار بود انقلابی شکل گرفت که نباید جریان می داشت اما من خام در سنی بودم که روان شناسان به آن سن عاشق پیشگی می گویند تازه دختران پنیری در زیر کارد پسران می شوند و شاید هم بر عکس اما در آن یک دقیقه آن شازده از نگاهم نگاهش را دزدید تا دقایق بعد هم نگاهم نکرد به خودم آمدم بعد از 4 سال اصلا از این دزدیدن نگاه نا راضی نیستم بلکه ممنونم او مرا به خودم آورد غرورم جریحه دار شد فهمیدم باید آموخت که نباید ساده دل داد چون ساده دل روزی همانطوری که می رود می رود که می رود تو تمام محبتت را در راهی فدا می کنی که نباید می کردی در آن چند دقیقه یاد گرفتم یک زن باید افسار عشقش در دست غرور و نجابتش باشد خودم را سر زنش می کنم من باید نگاهم را می دزدیدم نه او نمی دانم خرده نگیرید که از بانوان گذشته به من ارث رسیده باید مراقب عشق بود راحت اتفاق می افتد و به راحتی نفرت می شود دوست دارم مغرور باشم حتی اگر دنیا مدرن و آدم هایش دوست نداشته باشند ولی می دانم نگاه ها شروع حسرت های بزرگ هستند حسرت هایی که نداشتنشان آدم را پیر می کند دو سال بعد در زمان عاشق پیشگی در حیاط قدم می زدم باز پسر همانند من درگیر چشم هایم شد من سرم را بر گرداندم چون می دانستم این نمی تواند عشق باشد غرورم به من گفت و او هم هم مانند من ناراحت شد ولی باید بفهمد این نگاه ها تیرند کور می کنند و یک عمر می گذرد و تو می فهمی این عشق نیست
برچسب:
نویسنده: اشکان پورحسین